ابلیس
part 144
مدتی بود که چویا چشماشو باز کرده بود و ائویی رو تو بغلش داشت و کلی بوسش میکرد در صورتی که دازای یه گوشه نشسته بود و چویا متوجه حسادتش شده بود. لوکا هم حضور داشت و به ظاهر رابطه اش با دازای بهتر از قبل شده بود ولی همچنان اونقدر خوب نبود
_ گمشو دیگه
" من جایی نمیرم "
دازای اخمی کرد و یقه اش رو گرفت که دکتر وارد اتاق شد و وضعیت چویا رو چک کرد و گفت
" همسرتون کجاست؟ "
+ من همسر ندارم
دکتر پوکر نگاهش کرد و پرونده ای رو جلوش گذاشت
" حتی اگه پارتنر دارید بهتره بهش خبر بدید که یه زایمان تو راهه...بهتره بیشتر مراقب سلامتتون باشید بخاطر وجود جنین بدنتون ضعیف شده و اگه فشار زیادی بیارید احتمال سقط هست و همینطور خودتون آسیب میبینید ولی در حال حاضر حالتون خوبه دیگه نیازی به نگه داشتنتون نیست "
دکتر از اتاق خارج شد و دست دازای رو یقه لوکا خشک شد و با تعجب به چویا خیره بود و لوکا هم وضعیتش درست مثل دازای بود.
چویا برگه ها رو بیرون کشید و به عکس ها چشم دوخت و دستشو رو شکمش گذاشت و پوکر به دستش که رو شکمش بود خیره شد
+ من حامله ام؟
نگاهشو به دازای داد که ماتش برده بود
+ دازای من حامله ام!
دازای لوکا رو هول داد و دستشو به پشت سرش برد و خاروند که نگاه های لوکا رو روی خودش حس میکرد
_ هوی نفله اونجوری نگام نکن من کاری نکردم
" دختر مردم رو حامله کردی میکی کاری نکردی؟ "
_ من این اخیر هیچ رابطه ای نداشتم...
با یاد آوری کریس اخماش تو هم رفت و دستشو پایین اورد
_ نگو که کریس...
چویا چشماش گرد شد
+ نه...نه اون حتی انگشتش هم به من نخورد
دازای نگاه بدی بهش انداخت و از اتاق بیرون رفت و دکتر رو نگه داشت
_ هی...دکتر همسر من...
گونه هاش کمی سرخ شد اما ادامه داد
_ همسرم چند ماهشه؟
" ایشون گفتن همسری ندارن "
_ چون قبلش یه بحث بزرگ داشتیم و حالا...اینا مهم نیست چویا چند ماهشه؟
" ایشون چهار هفته هست که باردارن "
دازای چشماش برقی زد و بدون هیچ حرفی به اتاق برگشت و با چشمای خیس چویا مواجه شد و از طرفی لوکا ائویی رو در آغوش داشت. سمت چویا رفت و بغلش کردو سرشو وارد گردنش کرد و گفت
_ چویا...اون بچه ی منه...درسته؟ من دارم بابا میشم؟
چویا شوکه شد...الان اون بیرون چه اتفاقی افتاد؟
+ قسم میخورم...بچه ی کسی جز تو نیست...دازای باورم کن
_ بخاطر شکم متاسفم...تو چهار هفته ست که بچه ی منو نگه داشتی و به من نگفتی
+ خبر نداشتم...فکر میکردم سرگیجه یا حال بدیم طبیعیه
لبای چویا رو اسیر لب های خودش کرد که لوکا جلوی دید ائویی رو گرفت و خطاب به ائویی گفت
" بهتره با عمو لوکا بری هوا بخوری...خواهر یا برادرت هم تو راهه مگه نه کوچولو موچولو "
همونطور که باهاش حرف میزد از اتاق بیمارستان خارج شد و دازای خواست فاصله بگیره که چویا اجازه شو داد و با اشتیاق این بوسه رو ادامه داد و بعد از اینکه خودش خسته شد فاصله گرفت...لباش سرخ شدن و دازای سرشو رو شکمش گذاشت و با چشمایی عروسکی به چویا نگاه میکرد
+ فکر میکردم...از بچه ها متنفری
_ ائویی نظرم رو عوض کرد...ولی حس اینکه یه کوچولوی دیگه بدنیا بیاد که خودم ساختمش...
چشماشو بست و همچنان سرش رو شکم چویا قرار داشت و چویا موهاش نوازش میکرد
+ خوشحالی که داری پدر یه پسر یا یه دختر میشی؟
_ خوشحالم!
برای اولین بار برق خاصی تو چشماش بود و اون تیرگی همیشگی رو نداشت چشماش قهویی ای خوش رنگ شده بود و خوشحالی ازشون میبارید
سرشو برداشت و بلند شدو اخمی کرد
_ بلند شو باید بریم...فضای بیمارستان برای بچمون خوب نیست
چویا خنده ای کرد و بلند شدو کفش هاشو پوشید که یهو برآید استایل تو بغل دازای جا گرفت...
................................................
رو تخت دراز کشیده بود و انواع مختلف میوه ها جلوش بود
+ دیگه نمیتونم...دازای بس کن
ائویی کنار چویا و سر جای دازای دراز کشیده بود و پاشو رو هوا تکون میداد و با عروسک های کوچیکش بازی میکرد
_ چویا من...یه تصمیمی گرفتم
+ هوم؟
_ میخوام...
نگاهشو از چویا دزدید و ادامه داد
_ میخوام رسما همسرم بشی
چویا متعجب بهش خیره شد و خنده ای کرد
+ داری سر به سرم میزاری؟ تو هیچوقت راضی به انجام این کار نمیشی
_ کاملا جدی گفتم...بعد از اینکه همسرم بشی...ائویی رو هم...
چویا پر از شگفتی شد
+ چرا همچین تصمیمی گرفتی؟؟
_ خودمم نمیخواستم...اما اگه ازدواج نکنیم کریس میتونه راحت تورو ازم بگیره...اونوقت من...
با چشمای اشکی و پاکش به چشمای چویا زل زد
_ چویا من دیوونه میشم اگه تورو ازم بگیرن من عقلمو از دست میدم
__________________________________________________
ادامه دارد...
مدتی بود که چویا چشماشو باز کرده بود و ائویی رو تو بغلش داشت و کلی بوسش میکرد در صورتی که دازای یه گوشه نشسته بود و چویا متوجه حسادتش شده بود. لوکا هم حضور داشت و به ظاهر رابطه اش با دازای بهتر از قبل شده بود ولی همچنان اونقدر خوب نبود
_ گمشو دیگه
" من جایی نمیرم "
دازای اخمی کرد و یقه اش رو گرفت که دکتر وارد اتاق شد و وضعیت چویا رو چک کرد و گفت
" همسرتون کجاست؟ "
+ من همسر ندارم
دکتر پوکر نگاهش کرد و پرونده ای رو جلوش گذاشت
" حتی اگه پارتنر دارید بهتره بهش خبر بدید که یه زایمان تو راهه...بهتره بیشتر مراقب سلامتتون باشید بخاطر وجود جنین بدنتون ضعیف شده و اگه فشار زیادی بیارید احتمال سقط هست و همینطور خودتون آسیب میبینید ولی در حال حاضر حالتون خوبه دیگه نیازی به نگه داشتنتون نیست "
دکتر از اتاق خارج شد و دست دازای رو یقه لوکا خشک شد و با تعجب به چویا خیره بود و لوکا هم وضعیتش درست مثل دازای بود.
چویا برگه ها رو بیرون کشید و به عکس ها چشم دوخت و دستشو رو شکمش گذاشت و پوکر به دستش که رو شکمش بود خیره شد
+ من حامله ام؟
نگاهشو به دازای داد که ماتش برده بود
+ دازای من حامله ام!
دازای لوکا رو هول داد و دستشو به پشت سرش برد و خاروند که نگاه های لوکا رو روی خودش حس میکرد
_ هوی نفله اونجوری نگام نکن من کاری نکردم
" دختر مردم رو حامله کردی میکی کاری نکردی؟ "
_ من این اخیر هیچ رابطه ای نداشتم...
با یاد آوری کریس اخماش تو هم رفت و دستشو پایین اورد
_ نگو که کریس...
چویا چشماش گرد شد
+ نه...نه اون حتی انگشتش هم به من نخورد
دازای نگاه بدی بهش انداخت و از اتاق بیرون رفت و دکتر رو نگه داشت
_ هی...دکتر همسر من...
گونه هاش کمی سرخ شد اما ادامه داد
_ همسرم چند ماهشه؟
" ایشون گفتن همسری ندارن "
_ چون قبلش یه بحث بزرگ داشتیم و حالا...اینا مهم نیست چویا چند ماهشه؟
" ایشون چهار هفته هست که باردارن "
دازای چشماش برقی زد و بدون هیچ حرفی به اتاق برگشت و با چشمای خیس چویا مواجه شد و از طرفی لوکا ائویی رو در آغوش داشت. سمت چویا رفت و بغلش کردو سرشو وارد گردنش کرد و گفت
_ چویا...اون بچه ی منه...درسته؟ من دارم بابا میشم؟
چویا شوکه شد...الان اون بیرون چه اتفاقی افتاد؟
+ قسم میخورم...بچه ی کسی جز تو نیست...دازای باورم کن
_ بخاطر شکم متاسفم...تو چهار هفته ست که بچه ی منو نگه داشتی و به من نگفتی
+ خبر نداشتم...فکر میکردم سرگیجه یا حال بدیم طبیعیه
لبای چویا رو اسیر لب های خودش کرد که لوکا جلوی دید ائویی رو گرفت و خطاب به ائویی گفت
" بهتره با عمو لوکا بری هوا بخوری...خواهر یا برادرت هم تو راهه مگه نه کوچولو موچولو "
همونطور که باهاش حرف میزد از اتاق بیمارستان خارج شد و دازای خواست فاصله بگیره که چویا اجازه شو داد و با اشتیاق این بوسه رو ادامه داد و بعد از اینکه خودش خسته شد فاصله گرفت...لباش سرخ شدن و دازای سرشو رو شکمش گذاشت و با چشمایی عروسکی به چویا نگاه میکرد
+ فکر میکردم...از بچه ها متنفری
_ ائویی نظرم رو عوض کرد...ولی حس اینکه یه کوچولوی دیگه بدنیا بیاد که خودم ساختمش...
چشماشو بست و همچنان سرش رو شکم چویا قرار داشت و چویا موهاش نوازش میکرد
+ خوشحالی که داری پدر یه پسر یا یه دختر میشی؟
_ خوشحالم!
برای اولین بار برق خاصی تو چشماش بود و اون تیرگی همیشگی رو نداشت چشماش قهویی ای خوش رنگ شده بود و خوشحالی ازشون میبارید
سرشو برداشت و بلند شدو اخمی کرد
_ بلند شو باید بریم...فضای بیمارستان برای بچمون خوب نیست
چویا خنده ای کرد و بلند شدو کفش هاشو پوشید که یهو برآید استایل تو بغل دازای جا گرفت...
................................................
رو تخت دراز کشیده بود و انواع مختلف میوه ها جلوش بود
+ دیگه نمیتونم...دازای بس کن
ائویی کنار چویا و سر جای دازای دراز کشیده بود و پاشو رو هوا تکون میداد و با عروسک های کوچیکش بازی میکرد
_ چویا من...یه تصمیمی گرفتم
+ هوم؟
_ میخوام...
نگاهشو از چویا دزدید و ادامه داد
_ میخوام رسما همسرم بشی
چویا متعجب بهش خیره شد و خنده ای کرد
+ داری سر به سرم میزاری؟ تو هیچوقت راضی به انجام این کار نمیشی
_ کاملا جدی گفتم...بعد از اینکه همسرم بشی...ائویی رو هم...
چویا پر از شگفتی شد
+ چرا همچین تصمیمی گرفتی؟؟
_ خودمم نمیخواستم...اما اگه ازدواج نکنیم کریس میتونه راحت تورو ازم بگیره...اونوقت من...
با چشمای اشکی و پاکش به چشمای چویا زل زد
_ چویا من دیوونه میشم اگه تورو ازم بگیرن من عقلمو از دست میدم
__________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲.۲k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط